تبليغاتX
هـرچی ‌دلـم می‌خواد

هـرچی ‌دلـم می‌خواد

๑۩๑ خواستن چون بودن تنها یک اتفاق نیست ๑۩๑

6 یا 7 سال بیشتر نداشتم، صبحِ خیلی زود بود که پیرمرد بیدارم کرده بود. هوا، مه‌آلودی صبحگاهی‌اش را از دست نداده بود، من هم مثلِ هوا هنوز در گنگیِ بیداریِ دم‌صبح بودم که همراهش رفتم. تصویری که به‌یاد دارم باغ متروک و وسیعی بود، محصور شده‌ با دیوار‌‌هایی گِلی و دوغاب مالیده که درونشان پنجره‌های در دار چوبی تعبیه شده بود، روبرو عمارتی رهاشده و زیر پایمان زمین گلی و ناهموار. صدایِ کلاغ‌ها از بالا با صدایِ غژ‌غژ ترسناک و موهومی پیچیده در باد که از هر جهت می‌آمد، ترکیب می‌شد. دستم در دستِ زبر، گرم و بزرگش جا خوش کرده بود و او با صدایِ بم و خش‌دار از سیگار و خاکِ سالیانِ دور، برایم توضیح می‌داد که خوب نگاه کن این جا بزرگ است، باد بین درخت‌ها و عمارت می‌پیچد و تمام این صداها، صدایِ باد و درهاست که از هر طرف رویِ لولاهای چوبی‌شان می‌چرخند؛ و آخر این‌که مردم وقتی علت را ندانند، می‌ترسند و رو به‌خرافه می‌آورند و من این را شاید یاد گرفتم.

سال‌‌ها بعد جمعه‌ روزی، پرگار به‌دست، درسِ رسمِ مدرسه‌ام را مشق می‌کردم، از دقّتم در کار به‌ذوق آمد، پرگار را گرفت و شروع کرد به کشیدنِ دوایر تو در تو، هربار روی کاغذ طرحی می‌انداخت که اسمی داشت، از همان گل یاسِ شش‌‌پَر تا بسیاری که ندیده بودم. برایم  جادویی بود دیدنِ این‌همه نقش‌زدن با یک پرگار ساده. بعدها پدرم جایی از رواق حَرَم را نشانم ‌داد که می‌گفت کاشی‌کاری‌هایش کار او بوده، خودش هم برایم توضیح داده بود از ساختِ لعاب و طرح و پخت کوره که من هیچ یاد نگرفتم. دو، سه‌باری که مرا حرم ‌برد، تنها هنگام رفتن شاید دستی ‌کشید به ضریح وگرنه مدام دیوارها و گنبد و ستون‌ها را نشانم ‌داد و یک‌بار ‌نشاندم به شنیدن مداحی که به‌گوشش خوش‌آوا بود، که بود چون من مست شدم. سال‌‌هاست که دلم نخواسته آن‌‌جا برگردم اما به یاد دارم در بلندی، در قابی شیشه‌یی، شمشیری مرصع نشانم ‌داد که می‌گفت «شمشیر نـادر» است. پرسیدم، گفتند بوده، نمی‌دانم هنوز آن‌جا هست یا نه.

از ساختِ مقبره‌ی خیام می‌گفت و روزی که رضا شاه برای افتتاح آمده بود، زمستان بوده و به‌دستور مقامی چاپلوس باغبانان گل‌‌های شمعدانی در باغ کاشته بودند؛ و این‌که از این ظاهرسازی ابلهانه، خشمِ شاه برانگیخته می‌شود که چشم داشته و نادان نبوده. می‌گفت یک‌بار آن پایین‌تر، کارگر گماشته تا امام‌زاده محروق را برای مرمت بکنند، هیچ اثری از قبر و جسد ندیده و این را دلیلی می‌دانست برای دروغین بودنِ همه‌ی امام‌زاده‌ها، می‌گفت که من هم بدانم.

بزرگتر که شدم و او بسیار پیرتر، یکی از آخرین‌بارها که دیدمش، درباره ساخت حوض‌هایِ چندضلعی صحبت می‌کرد (اگر درست به‌خاطر داشته باشم، شاید ساخت یا مرمت حوضی در کاخ گلستان)، و من گوش می‌دادم از روی احترام و هم کنجکاوی، لابلایِ گفته‌هایش به هندسه‌ی عجیبی برخوردم که ابزارش خط بود و ریسمان که درنهایت به منحنی می‌رسید.

شعر حافظ از بر می‌خواند که من نمی‌فهمیدم اما یادم هست که می‌گفت چای را باید پر رنگ نوشید چون غلظتش گرما را در خود نگه می‌دارد و هم نمی‌سوزاند و از این همه، این‌یکی را هنوز از او دارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 1:28  توسط آگالیلیان  | 

... می‌دونی مثلِ تفاوتِ سعدی و حافظ می‌مونه، سعدی می‌نوشت که بمونه، زیاد و زیبا هم نوشت و موند؛ حافظ «بـود»، خاصیتِ بودنش این بود که با این کم جاودان بمونه!

صبح است و ژاله می‌چکد از ابر بهمنی

برگِ صبوح ساز و بده جام یک منی

در بحرِ مایی و منی افتاده‌ام، بیـار

می تا خلاص بخشدم از مایی و منی

خونِ پیاله خور که حلال است خون او

در کارِ یـار باش که کاری‌ست کردنی

ساقی به‌دست باش که غم در کمین ماست

مطرب نگاه‌دار همین ره که می‌زنی

می ده که سر به‌گوش من آورد چنگ و گفت:

خوش بگذران و بشنو از این پیـرِ منحنی

 ساقی به بی‌نیازیِ رندان که می بده

تا بشنوی ز صوتِ مغنی هوالـغـنـی

بشنوید

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 12:25  توسط آگالیلیان  | 

_ احساس‌ِ پاک اغلب چیزی جز حالتی درونی نیست که احساسات خودخواهانه‌ی ما زمانی به‌خود می‌گیرند که هنوز نامی به آن‌ها نداده و دسته‌بندی‌شان نکرده‌ایم.

ــ دگرگونیِ روشنایی به‌همان اندازه جهتِ یک مکان را تغییر می‌دهد و به‌همان اندازه هدف‌های تازه‌یی در برابر ما می‌افرازد و آرزوی رسیدن به آن‌ها را در دل‌مان می‌اندازد، که راه سفری که به‌گونه‌یی طولانی و عملی پیموده باشیم.

ــ بیماران عصبی شاید، بر‌خلاف آن‌چه رواج دارد، کسانی‌اند که کم‌تر از همه «به‌خود گوش می‌دهند»؛ در درونِ خود آن‌قدر چیزها می‌شنوند که بعد به بیهودگی‌شان درباره‌ی آن‌‌ها پی می‌برند، که سرانجام دیگر به‌هیچ‌کدام از آن‌‌ها اعتنایی نمی‌کنند. دستگاه اعصابشان آن‌قدر فریاد « کمک! کمک! » سر داده است (مانند زمانی که پنداری بیماری وخیمی در میان بوده است حال آن‌که تنها می‌خواسته برف ببارد یا تغییر خانه مطرح بوده است) که به همان‌گونه به بی‌اعتنایی به این هشدارها عادت می‌کنند که سربازی که در گرماگرم کارزار، هشدارها را چنان کم در‌می‌یابد که می‌تواند، در حالت رو‌ به مرگی هنوز چند روزی چون آدمی سالم زندگی کند.

ــ تنها کسانی‌که نمی‌توانند، در ادراک خود، آن‌چه را که در آغاز بخش‌ناپذیر می‌نماید تجزیه کنند، بر این باورند که وضعیت یک آدم با خود او یکی است. موجود یگانه‌یی در دوره‌هایِ پیاپیِ زندگی‌اش، به درجاتِ گوناگونی از مقیاسِ اجتماعی در محیط‌هایی به‌سر می‌برد که الزماً یکی بالاتر از دیگری نیستند؛ و هربار که در یکی از دوره‌های زندگی‌مان با محیطی پیوند، یا پیوند دوباره، می‌یابیم که در آن خود را ناز کرده حس کنیم، به‌گونه‌یی بس طبیعی به آن دل می‌بندیم و در آن ریشه‌ی انسانی می‌دوانیم.

_ همه‌ی نویسندگان بزرگ چنین‌اند، زیبایی جمله‌هایشان به‌همان‌گونه گمانه نزدنی است که زیبایی زنی که هنوز نمی‌شناسیم؛ این زیبایی آفرینش است چون چیزی بیرونی را در بر می‌گیرد که آنان به آن _ و نه به ‌خودشان ــ می‌اندیشند اما هنوز بیانش نکرده‌اند.

مارسل پروست (درجستجوی زمان ازدست رفته ـ در سایه دوشیزگان شکوفا، ترجمه‌ی مهدی سحابی)

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 3:7  توسط آگالیلیان  | 

بعدازظهر پنجشنبه بیست‌وپنجم شهریور پشتِ فرمون‌ نشسته‌ام و دارم تویِ اتوبان رانندگی می‌کنم، کیلومترشمار 120 رو نشون می‌ده. از صبح مسافتِ طولانی‌یی رو از اصفهان طی کردم، دلم می‌خواد زودتر به تهران برسم. دفعه‌ی چهارمه که آهنگِ «مولی جانسون» از سی‌دی‌پلیر پخش می‌شه (You'r like a melody that follows me …)، یادِ آخرین سفری که با هم رفتیم می‌اُفتم، چه‌قدر این آهنگ رو دوست داشت، حتا اون روز که خواست رابطه‌مون رو قطع کنیم وقتی ‌رسوندمش گفت دوباره پخشش کن و زد زیر گریه. خاموشش می‌کنم. فقط صدایِ یکنواختِ چرخیدن لاستیک‌‌ها و هوایی که ماشین می‌شکافه شنیده می‌شه. دورتادورِ اتوبان، زمین یکسره خشک و مسطحه. انگار دارم سرابی که مُدام رویِ سطحِ اسفالت تشکیل می‌شه دنبال می‌کنم. خسته‌تر از اونی‌ام که به‌چیزی فکر ‌کنم اما خاطراتِ گذشته و افکار پشت‌شون ناخواسته خودشون رو تحمیل می‌کنند، همین‌طور که این‌ فکرها دارند توی‌ِ ذهنم می‌لولند، چشمم به چیزِ قرمز رنگی چندصد متر جلوتر می‌افته، سرعتم رو کم می‌کنم، یهو متوجه می‌شم اون چیز، وسطِ اتوبان، یه دختر‌بچه‌یِ کوچیکه! توی صندلی جمع شدم، پام بی‌اختیار از رویِ گاز برداشته شد، دستم روی فرمون خشک شده، به سرعت از کنارش رد می‌شم، رویِ لاینِ کناری‌‌ بود. مو به تنم سیخ شده، تصویرِ عجیبِ یه دختربچه‌ی ‌5ـ‌6‌ ساله که آروم اون‌جا نشسته تویِ ذهنم ثابت شده. چیزی تویِ وجودم از همه‌یِ دنیا جدا شده، احساس می‌کنم کله‌م خالیه. ماشینی بوق‌زنان دور می‌شه، تویِ آینه نگاه می‌کنم. ماشین رو نگه می‌دارم، یه‌لحظه سرِ خودم داد می‌زنم: بـدو! پیاده شدم، نگاه کردم، اون‌‌جا بود، یه ماشین از جلوم گذشت، دستام رو توی هوا تکون دادم و دویدم، رسیدم بغلش کردم، صدای بوقِ ممتد، و حالا خودم رو به‌کنار ماشین ‌رسوندم، اون آروم و گرم توی بغلمه و من نفس‌نفس می‌زنم. حرکتی نمی‌کنه، حتا به من نگاه هم نمی‌کنه، موقع برداشتنش از رویِ زمین هم عکس‌العملی نشون نداد. خدایِ من طفلک چه‌قدر قشنگه، جدا از همه‌ی دنیا!

... از خواب بیدار شدم، چیزی که دیده بودم نوشتم، بعد خواستم برای تمرین هم شده تبدیل به‌ چیزی شبیهِ داستانش کنم که این‌جوری شد، یه طرحِ چهارپاره که زمان رو دور می‌زنه اومد تویِ ذهنم، قسمت دومش هم نوشتم، اما این‌جا کودتا شد، گفتند شما کودتا کردید، دروغ می‌گفتند بی‌پدرها، من فقط رأی داده بودم، اون هم روز آخر تصمیم گرفتم! دیگه ننوشتم، بعداً هم نتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم که ادامه‌ش بدم، اما رأی‌م رو پس می‌گیرم، این رو دیگه وا نمی‌دم، سی‌ساله که خیلی‌ها پشت‌سرمون وا دادن، فکر می‌کنم ظرفیت همه‌مون پُر شده باشه. این هم بگم، از شعار «میر حسین، یاحسین» اصلاً خوشم نمیاد، نمی‌دونم شاید خودش هم خیلی خوشش نیاد! ببینم مگه هر کسی ایرانی‌یه و رأی داده باید مسلمون باشه یا اگر مسلمونه شیعه باشه که بعضی‌هاتون شعار‌های این‌جوری می‌دید، مگه اصلاً این یه مراسم مذهبی‌یه، چه ربطی داره آخه که همه‌چیز رو با دینِ خودتون قاتی می‌کنید؟ من‌ هم ایرانی‌ام؛ راهِ من نه از خط امام، توپخونه، کربلا، قدس ... یا هیچ جایی شبیهِ این‌ها نمی‌گذره، صاف از وسطِ ایران می‌گذره!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 15:41  توسط آگالیلیان  | 

چند وقت پیش توی سایت www.short-stories.co.uk یه داستانِ آماتوری کوتاه خوندم با نام Tone به‌نظرم رسید که نویسنده‌ش (YZ Chin) درعین سادگی، اصول اولیه نگارش داستان کوتاه رو خوب رعایت کرده، تشخیص من درست یا غلط گذاشتمش گوشه‌ی کامپیوتر و برای یادگیری کم کم برگردوندمش؛ نثر فارسی چون برای دل خودم بوده شاید زیادی عامیانه و پر ایراد‌ در اومده اما به‌هرحال گفتم شاید شما هم از خوندنش خوش‌تون بیاد، روی ادمه‌ی مطلب کلیک کنید:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 3:15  توسط آگالیلیان  | 

ــ عجیب است، چون چشمان‌تان در سرتان قرار دارد همیشه اسافل‌تان را از بالا نگاه می‌کنید؟ شاید کمی خودتان را از پایین بنگرید بهتر باشد.

ــ تفاوت عظیمی هست بین این که بخواهی خودت را در خدا غرق کنی یا خدا را در خودت حل کنی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 3:42  توسط آگالیلیان  | 

متنی بود با عنوان « حکايت شرحه شرحه شدن، تأملی بر چند پاره نقل و روايت از دو متن» که دو روز پیش در سایت گویا خواندم از آقای نسیم خاکسار، تأملی در ابیات پایانی منطق الطیر عطار، به نظرم بسیار موشکافانه و زیبا آمد، در خوانش چهارم کمی تایپ‌ش را مناسب‌تر و به فرمتِ پی‌دی‌اف تبدیل کردم. حیفم آمد خواندنش را با شما شریک نشوم و هم از آن‌جا که سایتی که این مقاله در آن است پشتِ سانسورِ حاکمان جهل قرار دارد، این‌جا قرارش دادم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 23:20  توسط آگالیلیان  | 

ــ اگر در درون و در پیرامونِ ما خاطره‌های بسیاری هستند که به‌یاد نمی‌آوریم، این فراموشی می‌تواند زندگی‌یی را هم دربر بگیرد که شاید در تن انسان دیگری، حتا در سیاره‌ی دیگری گذرانیده‌ایم.

ــ نبوغ نخستین رمان‌نویس در درک این نکته بوده است که چون در دستگاهِ عواطفِ ما تصویر تنها عنصر اساسی است، می‌توان خیلی ساده و آسان شخصیت‌های واقعی را حذف کرد و با این ساده‌سازی به کمالی بسیار مهم رسید.

ــ واقعیت‌ها به دنیای اعتقاداتِ ما راهی ندارند، پدید‌آورنده‌ی آن‌ها نبوده‌اند پس نمی‌توانند خرابشان کنند.

ــ عشق تنها به حکمِ خود ما پدید می‌آید، اندوخته‌یی از تخیل است که ما آن را رویِ آدمی با چهره‌ی معینی سرمایه‌گذاری می‌کنیم.

مارسل پروست (درجستجوی زمان ازدست رفته ـ طرف خانه‌ی سوان، ترجمه‌ی مهدی سحابی)

 

پی نوشت: دو احتمال نزدیک برای قطعه‌یی که در «طرف خانه‌ی سوان» می‌تونه الهام‌بخشِ سونات ونتوی Vinteuil's Sonata که «پروست» در کتاب عنوان کرده، باشه:

اول  Sonata in D-Minor for Violin and Piano Op.75 اثر Camille Saint-Saens که از این سونات آداجیو اون رو می‌تونید این‌جا گوش کنید.

دوم  Violin Sonata No.1 in A major Op.13 اثر Gabriel Fauré بخصوص قطعه‌ی آندانته‌یِ اون که می‌تونید این‌جا گوش کنید. (تا جایی که به‌خاطر دارم سوان از آندانته و مکالمه‌ی بین پیانو و ویولن یاد کرده بود که این شبیه‌تره اما متأسفانه نتونستم کیفیت صوتی خوبی ازش پیدا کنم.)

قطعه‌یی هم که الآن روی متن می‌شنوید، آندانته‌ی BWV 971 اثر باخ.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 10:33  توسط آگالیلیان  | 

زمانِ خاصی که نه رنگی از شب داره، نه چیزی از روز و نه حتا حالتی میانه‌، نور قسمتی از محیطِ بیرون و پشتِ چشم‌هات رو با هم، آن‌چنان روشن کرده که احساس می‌کنی بُعدِ زمان نسبت به این محیطِ ‌به‌هم پیوسته، عمودی حرکت می‌کنه.

حس می‌کنی قسمتی از رؤیایِ خودت هستی.

چشم‌هات رو باز می‌کنی، احساس می‌کنی تمام دنیایِ اطرافت برساخته‌ی خیالِ خودته و تنها در خلاء قرار داری، ذهنِ مطلقی که نیستی‌ی‌ِ جسمش رو در بی‌کران اداره می‌کنه و این تو هستی.

چشم‌هات رو می‌بندی، احساس می‌کنی دنیای اطراف واقعیته و تو، یعنی «من» ِ تو ساخته‌ی تخیلِ محیطِ بیرون و دیگرانه‌ــ ساخته‌ی همه‌ی اون‌ چیزی که تویِ حافظه‌ت ثبت شده، و تو شکل ِحفره‌یی هستی درون این محیط.

هردو کمی از همین که هستی و تنها نظم‌ِ عادت، نمی‌ذاره گاهی کمی این افق ِعمودی رو بتابونی.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 10:4  توسط آگالیلیان  | 

مدت‌هاست عادت کردم شب‌ها بیدار بمونم، از زمان امتحان‌های مسخره شروع شد، حتا سرِ آخرین نمایش احمقانه‌ی امتیازگیریِ جامعه‌ی «کردانیسم» به شدت خوابم می‌اومد. گرچه خودم هم همیشه میل درونی به نخوابیدن دارم، نه این‌که بدخواب باشم، شب تویِ سکوت، احساس تنهایی مطلق می‌کنم، چیزی بکر که توش می‌تونم خودم رو عمیق‌تر حس کنم، انگار تنها من و دنیا وجود دارم، بدون آدم‌هایی که دلزده‌م می‌کنند (می‌دونم اعتراف به این احساس وحشتناک به‌نظر می‌رسه) ... شب‌ها تا صبح کتاب می‌خونم چیزهایی که دلم می‌خواد، از خوندن مزخرفاتی که هیچ ربطی به واقعیتِ اطرافت نداره توی دانشگاه‌هایی که به مکتب‌خونه می‌مونه میل به خوندن برایِ دلِ خودت بیشتر می‌شه، گاهی بین صفحات سیگاری روشن می‌کنم، با این که فکر کردن به تضادش با آگاهی و کلیشه‌یی بودن رفتار، اذیتم می‌کنه اما توی سکوت و تنهایی شب می‌چسبه وقتی حتا صدای سوختنش شنیده می‌شه (جای شما رو خالی نمی‌کنم چون می‌دونم حسی مازوخیسمی‌ پُشتشه). امشب کتابی بود از «کوندرا» که «آرش حجازی» با ترجمه‌یی متوسط و زیر تیغ سانسور، اسمِ «جهالت» رو در ازای La Ignorancia براش انتخاب کرده بود که من مدام فکر می‌کردم واژه‌ی «نادانی» به اسم کتاب نزدیک‌تره؛ مترجم همون پزشکی‌یه که شاهد کشته‌ شدن «نـدا» بوده. کتاب درباره‌ی احساس آدم‌هایی‌یه که به‌خاطر وضعیتِ خفقان‌آور کشورشون مجبور به مهاجرت شده بودند و بعد از سال‌ها علی‌رغم تصورشون بدون حسِ نوستالاژیک برمی‌گردند، «کوندرا» چندبار به زیبایی برمی‌گرده به افسانه‌ی «ادیسه‌»ی «هومر» و ... منظورم تعریف کتاب نبود، در این حین یاد آدم‌های مهاجری افتادم که می‌شناختم حتا مجازی‌هاشون توی اینترنت، همین‌طور «عباس معروفی» و درگذشت اخیر پدرش و غربت ناخواسته‌ی بی‌ادعاترین و تواناترین نویسنده‌ی معاصر کشورم، جایی هم لابلای خطوط کتاب همزاد انگاری کردم با حسِ آدمی که هیچ‌وقت احساس نمی‌کنه به جایی از بدنه‌ی اجتماعِ خودش پیوند داره. بعد متن اعلامیه‌ی اخیر «موسوی» رو که روی کامپیوترم  ذخیره کرده بودم، خوندم و احساس کردم در عین این‌‌که خواسته کاری بکنه و شجاعتش پس از کودتا قابل تقدیره اما متن چه‌قدر به‌نظرم بی‌ربطه، چه‌قدر واژگانش دوره از اون‌چیزی که الآن توی دل مردمه حتا اگر نتونند حس‌شون رو به‌زبون بیارند. فکر کردم چه‌قدر برعکسِ همون ادبیات انقلابی و خطِ امامی، نیاز هست کسی در این جایگاه حرفِ دلِ آدم‌های این جامعه رو بزنه که البته در این مورد کسی توی‌ طبقه‌ی سیاستمدار وجود نداره، نه به‌خاطر این‌که اصولاً سیاستمدار کارش کارِ دل نیست بلکه به‌نظر می‌رسه سیاستمدارهایِ نسلِ قبل جامعه‌ی ما هم خودشون رو فراموش کردند! تنها چیزی که درنظر گرفته نمی‌شه حتا در بهترین حالت، انسانه و حق انسان بودنش، همیشه حرف‌ها پُره از شعار، و مرکزیّتِ هیچ‌کدوم از این شعارها انسان نیست، یا دین یا خدا یا وطن و یا حتا آزادی‌یه٫ برام عجیبه که حتا یک‌بار هم به‌ ذهن‌شون نمی‌رسه که اگر انسان، من، ما، وجود نداشتیم هیچ‌کدوم از این مفاهیم وجود نداشتند، برام عجیبه که کسی از بین این‌ها متوجه نیست انسان حتا قبل از تمام حدودِ شکم‌ش نیاز داره به‌عنوان یه انسان شناخته بشه و حق انسان بودن رو باور کنه، وگرنه فرقش با حیوون چیه؟! مگه نه این‌که سلطان اعظم هم این‌روزها همین رو متوجه نمی‌شه، درحدی که با علوم انسانی هم مشکل پیدا کرده! آدم‌ها وقتی برای انسان بودنِ خود‌شون ارزش قائل بشند ‌می‌تونند حقوق انسانی‌ خودشون رو مطالبه کنند، نه این‌که اول به‌عنوانِ موّحد، هم‌وطن، مسلمون، فقیر و مستضعف، آزادیخواه و ... شناخته بشند. چه‌قدر دردناکه که ما همیشه به‌دنبال ساخت حلقه‌ی بردگی خودمون هستیم و همیشه دنبال یه مقدسِ اجتماعی می‌گردیم، به‌نظرم تا وقتی مقدسی باشه به هر نام از حقِ انسان بودن در جامعه‌ی خودساخته محروم‌ایم، مقدس امام باشه، نایب اربابه، مقدس وطن باشه یا شاه اربابه یا ناسیونال‌فاشیسم درست می‌شه (این‌ رو هنوز تجربه نکردیم!)، مقدس آزادی باشه لابد آزاد مردِ دلیر ارباب می‌شه و قس‌علی‌هذا، تمام این مقدس‌پرستی بحران هویت تاریخی جمعی ماست و دقیقاً به‌خاطر همین از احترام به خودمون و دیگری به‌عنوان انسان تهی هستیم و دلیل واضح‌تر از این براتون نمی‌تونم بیارم که از یه مربی فوتبال تا شخص اول مملکت همیشه اول محبوب و قهرمانه و در آخر مذموم و ذلیل چون اون‌هم نمی‌تونه توی‌ جامعه مقدس مآبِ غیر انسانی، انسان باشه و برای‌ همین تمام انرژی ما به‌جای این‌که صرفِ حیات انسانی‌مون بشه صرفِ چیز‌هایی می‌شه که فی‌نفسه فقط توی‌ ذهن‌مون وجود دارند، نه به‌عنوان اسم ذات یا معنی در زندگی‌مون!

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 7:24  توسط آگالیلیان  | 

قسمتی از مصاحبه‌ی دویچه‌وله با آقای محمود تجلی‌مهر، کارشناس مخابرات و اینترنت که فکر کردم شاید به‌اشتراک گذاشتنش بد نباشه:

.....

این روزها می گویند که ارگان امنیتی می‌تواند میکروفن تلفن ‌همراهِ کسی را بدون آن‌که او متوجه شود، روشن کند. آیا این کار امکان پذیر است؟

بله، درست است. این امکان وجود دارد. تلفن همراه اگر روشن باشد (‌در حالت Standby) می‌توان میکروفن آن را از مرکز روشن کرد و به گفتگوها گوش داد. فردِ صاحب تلفن تنها از خالی شدن باتری و یا تلاش بیش از حد دستگاه برای یافتنِ نزدیکترین آنتن می‌تواند به فعالیت غیر‌عادی تلفن خود پی ببرد.

راه مقابله با آن درآوردن باتری است. بیرون آوردن سیم کارت به‌تنهایی مشکل را حل نمی‌کند چون تنها شماره تلفن (MSISDN) و IMSI نیستند که در شبکه ثبت می‌شوند، بلکه شماره‌ی IMEI نیز ثبت می‌شود که بر اساس آن خودِ دستگاه قابل شناسایی است. از این رو تلفن بدون سیم کارت نیز، اگر روشن باشد، با شبکه ارتباط دارد و قابل ردیابی است.

...

لینک سه مصاحبه که مطلب بالا را از مصاحبه‌ی اول نقل کردم:

شنود تلفن همراه

تجهیزات شنود و قضیه‌ی نوکیا

ردیابی جغرافیایی تلفن ‌همراه

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 3:32  توسط آگالیلیان  | 

قسمتی از احساسِ جنسیت، در تعاملِ جسم و ذهن‌، مثلِ هر احساسِ دیگر از تداعی ساخته می‌شود؛ خاطرات و حافظه بسترِ بودنِ آن‌چیزی‌ست که هستیم. پس وقتی معاشقه‌یی مطلوب یا نامطلوب انجام می‌دهیم، خاطراتی مطلوب یا نامطلوب بوجود می‌آید که در بافتِ احساسِ جنسیِ فرارویِ ما تنیده خواهد شد. از دور‌ترین نقاطِ کوچک و قابلِ تداعی تا نزدیک‌ترین لحظه، در ساخت و به‌هم چسبانیدنِ مجددِ این ترکیبِ احساسی نقش خواهند داشت. همانندِ هنرمندی که برایِ خلقِ هنرمندانه، هربار که دنیا را می‌شکند و دوباره خلق می‌کند، نیازمندِ تمام قطعات پشت سرش است تا با اکنونِ خود‌ ترکیب‌ کند، بدن و ذهنِ ما هم در تعاملِ جنسیتی بایکدیگر از ماده‌ی خام گذشته‌ی استفاده می‌کنند. اما تفاوت این‌جاست: هنرمندی که تولیدش مبتذل و کلیشه‌یی‌ست، ناآگاه دست به‌تکراری بیهوده زده اما آن دیگری که حتا با قطعاتی مبتذل دست به کاری خلاق می‌زند، آگاهانه معنای ابتذال را دگرگون کرده است. تنها صنعتگری فروتن و آگاه می‌داند که چگونه از خوشی و رنج، آلیاژی مناسب برای کاویدن زندگیِ خود بسازد‌‌. پس برای شهوت خود احترام قائل باش و هرگز از روی غروری مقدس یا نا‌آگاهی مزوّرانه با آن برخورد نکن، چرا که شهوت و اراده آن‌چنان اصیل هستند که خوب و بد در برابرشان رنگ می‌بازند؛ صنعتگری قابل باش!

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 4:11  توسط آگالیلیان  | 

اول خواستم این رو از خودم بگم: « آدم مثلِ مورچه‌یی می‌مونه که تکه‌هایِ زمان رو جمع می‌کنه.‌ »

دوم خواستم این رو از چنین گفت زرتشتِ  نیچه نقل کنم: « به زمین وفادار باشید و باور ندارید آنانی را که از امید‌های ابر زمینی سخن می‌گویند. »

سوم خواستم بگم وضعیت موجودِ جامعه‌ی ما شرایطی‌ تاریخی‌یه که مربوط می‌شه به تحول تاریخی کل دنیا؛ عصرتلاش برایِ تساویِ اطلاعات و باور محوریِ انسان. جامعه‌ی ما به‌عنوان جامعه‌یی بین قرون وسطی و دنیایِ مدرن در حال گذار خونین از این وضعیته؛ هم خیلی دردآوره و هم خیلی آروم و طبیعی در کلِ تاریخ. پس این رو هم کاملاً مربوط بدونیم به زندگی شخصی‌مون تا اون‌جایی که در این جامعه‌ زندگی می‌کنیم و هم بی‌افسردگی و فعالانه در زندگی شخصی‌مون بپذیریم به‌عنوان فردی که یک روز به‌دنیا آمده و یک‌ روز قراره بمیره. زندگی هم اجتماعی‌یه، و هم شخصی‌ البته نه ایدئولوژیک اون‌جوری که دیکتاتور‌های احمقِ قرون وسطاییِ امروز هنوز به‌ش آویزونن چون راه‌های مدرن‌تری برایِ ارضای شهوتِ قدرت وجود داره که عقب‌مونده‌های تاریخ هنوز به‌ش نرسیدن!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 2:31  توسط آگالیلیان  | 

بس است، دیگر تمام شد

خدا خودش این‌جا بود!

گفت از آسمان کسی نیامده

کسی که مثل هیچ کس نیست

 اَنَا بشَرُ مِثلُکُم

لا اَعلمُ الغَيب

لا اَقُولُ لَکُم اِنّی مَلَکُ

 

خدا همیشه این‌جا بود،

قابیل‌وار زمینی اگر کندید!

چاهی اگر هم ساختید

می‌دانم برای یوسف بود.

خاکم را که فروختید به ثمن بَخس

چشم‌هاتان اگر بسته نبود

می‌دیدید

مُهرِ خونی را هم که بر آن بود.

 

بس است دیگر، بس است!

این رنگ را اگر سرخ می‌بینید

شیشه‌های عینک‌تان از خون شتک زده

که در زندان، هاریِ سگان‌تان را حتا

مننژیتِ سبزی می‌کنید

در کالبدِ عزیزانِ‌ ما!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 7:37  توسط آگالیلیان  |