هی سیگار روشن میکنه، تقریباً هر 15 دقیقه یهدونه. بهنظر نمیرسه خودش هم بدونه چرا این کارو میکنه. تو فکر میکنی باید عصبانی باشه یا چیزی ناراحتش کرده. صندلیت رو پشتِ میز جلو میکشی و سعی میکنی روی کارت تمرکز کنی. باز صدایِ فندکش رو میشنوی. برمیگردی نگاهش میکنی، درحالِ پک زدن ابروهاش طوری بههم گره میخوره انگار چیزی تویِ سرش تیر میکشه. با عصبانیت باخودت فکر میکنی غیر از تو و اون کسی تویِ اتاق نیست، چه حقی داره دودِ دستِ دومِ سیگارش رو از داخل ریههاش بهخوردِ تو بده! جلوی قاب پنجره سرش رو بالا داده و با لذت دودِ آبیی پکِ آخرش رو توی آفتاب بیرون میده. بلند میشی و از اتاق میری بیرون. تمام ساختمون رو دور میزنی و از درِ پشتی واردِ حیاط میشی. میبینی پنجره رو باز کرده و داره زیرسیگاری رو خالی میکنه.
شاید گاهی برای فراموشی، بهجایِ خودِ خاطره، تکههایی از زمان را فراموش میکنیم و خاطره همچنان برجای میماند بیزمان!
گاهی نفرت پوششیست برای خودخواهی و خودخواهی چیزی نیست جز ندیدنِ خود.
عشق دوست داشتنِ یک وجودِ شناخته یا تمامِ بودنِ معشوق نیست، دوست داشتنِ همهی هستیییست که خیال در او بهحقیقت میپروراند.
خب کمی زور میزنم شاید بتوانم دق و دلیام را در این صفحاتِ مجازی خالی کنم، انتظار نداشته باشید این روزها چیزی جز پراکندهگویی از من بشنوید، راستش را بخواهید از این حرفهای قلمبه که عدهیی مینویسند چندان دلِ خوشی ندارم، یکی با نبوغ سیاسیِ ژرفِ هفتماهه اعلامیهی هفدهم تحلیل میکند، آنیکی بهشبی نسخهی راهِ آزادی میپیچد، آندیگری هر چه بد و بیراه دارد نثارِ سلطان میکند بیآنکه بداند او هوا کردهی خودمان است و حالا گیریم گروهی بیشتر باد به آستینش انداخته باشند اما عاقبت از باد آمده به دم شود! اما این مقولهی درد، دردِ اسیران و جانباختگان و داغدارانیست که هرچه کنیم، هرچه لفظِ شهید و مظلوم و جانباخته بیاوریم، هرچه همدردی کنیم، عزیزان از دست رفته دیگر به داغدارانشان باز نمیگردند، سوخت شدند، چرا فقط میگوییم سوختِ میهن؟ سوختِ آزادی؟ چرا نمیگوییم سوختِ بیتفاوتیِ ما؟ سوختِ ترس و کرختی و ناآگاهییِ ما؟ گاهی هم برای دوری از اشتباهِ چندینباره باید نیمهی خالی را دید! ما که فکر میکنیم تنها راهِ آزادی ریختن و کشته دادن در خیابانهاست، ما که وقتی برادرمان یارِ چرخیدن این چرخِ مردمکش است، بهخاطر خصلتِ خانوادهدوستیمان از گفتنِ یک اُف به او دریغ میکنیم اما در خیابان فریادِ مرگ بر میدهیم. این همه داد و بیدادِ رستموار چه فایدهیی دارد برای مادری که دیگر چهرهی سهرابش را نمیبیند؟
منم که بی تو نفس میکشم زهی خجلت مگر تو عفو کنی ورنه چیست عذر گناه
نه متهمم نکنید که رشد مردمِ سبز را نمیبینم، میبینم حتا پیش از این دیده بودم. اما این را هم میبینم که تصورشان دارد باد میکند، گویی قرار است به ناگاه با جانفشانی از دروازههای بهشت عبور کنند. نـه! نـه! نیازی به اینهمه جانفشانی نیست! بیخشونت یعنی جانفشانیِ کمتر بدونِ ترس، یعنی تعقلِ بیشتر، یعنی همان «آیکیدو»ی رزمی، یعنی چرخِ ظالمِ بیدست و پا را برای مزد نچرخانی، نه اینکه افتخار کنی من یک راهپیمایی جا نینداختم یا کبودییِ باتون را مدال فرض کنی، آخر سبز یعنی زندگی نه مرگ! سبز یعنی سعی کنی همیشه و همهجا سر خم نکنی، یعنی آزاده باشی، یعنی نه اینکه امروز در خیابان بگویی مرگ بر، فردا که میدان جایِ دیگر بود جور دیگر بازی کنی، سبز یعنی خودت سبز شوی، یعنی اول اتاقت، خانهات، همسایهات، کارگاهت را سبز کنی، نه اینکه یک روز جایی باشی و ترس را در لابلای مردم گم کنی تنها برای اینکه لحظهیی نفس بکشی. سبز یعنی نفس بکش، یعنی شروع کن به نفس کشیدن، یعنی این آسمان مالِ من است؛ یعنی تو اگر دینداری یا بیدین، خداداری یا بیخدا، و یا حتا مزدور، اول از همه یادم تو را فراموش «انسانی»؛ یعنی بازگشت به فراموش شدهی تمامِ این سالها؛ یعنی مردسالاری، فمنیست تعطیل، پیش از جنسیت یادت باشد همه آدمایم؛ یعنی سخت زحمتش را بکش و بهخاطر بیاور پیش از دین، سنت، فرهنگ، باور، چه بودهای؟ آنوقت دیگر لحنِ صدایت در خیابان و محلِ کار دوتا نیست؛ آنوقت دیگر وقتی کسی را که مُهرِ ننگ بهپیشانی دارد میبینی صدایت را نمیبُری؛ آنوقت طاقت نمیآوری پشتسرت، روی در و دیوار شهرت عکسِ کسی باشد که دوست نداری؛ دیگر از سرِ ادب و تعارف به همسایهی آدمفروشت لبخند نمیزنی؛ چون تو خودت شدهیی، نه یک مسلمان، نه یک ملیگرا، نه یک سوسیالیست، یک انسان.
متنی که پایین میخونید امروز دوستی برایم ایمیل کرده، این چند روز هرچی دیدمش ساکت بود و از خشم و درد بهخودش میپیچید، چیزی اضافه نمیکنم جز اینکه «علی» جوون دوستداشتنییه و سنش از من و این دوستم خیلی کمتره، متن خودش گویاست:
فریادِ نزنیدشون ِترا، با بکشیدشون جواب دادند.
علی جان!
عاشورای 88 را هرگز فراموش نخواهم کرد. من و تو با دو بینش به سوی یک هدف رفتیم. باور من این بود که مردم برای رسیدن به آزادی باید بجنگند و تو میگفتی خشونت درست نیست حتا وقتی دشمنت خشونت کند. تو راهپیمایی آرام، راهپیمایی سکوت را دوست داشتی و من فریاد مرگ بر دیکتاتور را.
علی جان!
روز عاشورا در خیابان انقلاب بعد از پل حافظ، یادم نمیرود وقتی مردم عدهیی از نیروهای سرکوبگر را مقابلِ آن ساختمان گیر انداخته بودند، تو با تمام توان فریاد میزدی نزنیدشون یا وقتی عدهیی یکی از سرکوب گران را در کوچهی البرز میزدند، تو و عدهیِ زیادی فریاد میزدید ولش کن، ولش کن و طوری میگفتید که انگار دارید شعار میدهید، مرامتان را فریاد میزدید. سرانجام تو و آن دیگران رفتید و آنی که چند دقیقه پیش وحشیانه مردم را میزد از زیر دست و پا بیرون کشیدید، به داخل خانهیی مقابل دبیرستان البرز بردید تا از خشم مردم در امان بماند.
علی جان!
بینش تو برای من قابل تحمل نیست وقتیکه دیدم پس از مدت کوتاهی آمبولانس آمد و او را برد ولی ما جرات نداریم مجروحانمان را با آمبولانس به بیمارستان منتقل کنیم. ناچاریم بدنهای کوفته و پاره شدهشان را با ماشینهای شخصی به درمانگاه برسانیم و بعد از مداوایی اندک، بهسرعت آنها را در خانههایمان مخفی کنیم که مبادا دست این بیرحمها بیفتند.
علی جان!
باشد، اصلاً تو راست می گویی، من هم همهی اینها را تحمل میکنم. اما دیگر نخواه که آخرین لحظهیی که با تو بودم را در یاد داشته باشم و باز به بینش تو وفادار باشم، وقتی که بعد از فریادهای ولش کن ولش کنِ تو و دیگرانی چون تو، فریادهای نزنید نزنیدتان، عدهی زیادی از سرکوبگران در حالیکه با رکیکترین الفاظ عربده میزدند بکشیدشون، با خشونتِ تمام به مردم حمله کردند.
علی جان!
همان موقع بود که تو به دست آن وحشیها افتادی و من دیدم چگونه ترا زدند و چگونه ترا بردند و من نتوانستم کاری برایت بکنم.
و باز روزهای بعد دیدم که چگونه جمع شدند و وحشیانه فریاد زدند بکشیدشون، بکشیدشون.
نه علی جان!
با این که بینش من خشونت بود، تو میدانی تا به امروز از تو پیروی کردم. بعد از این شاید دیگر نتوانم، شاید دیگر توان پیروی از بینش ترا از دست داده باشم.
علی جان!
تا دیروز تو در کنارم بودی و مرا به آرامش دعوت می کردی ولی امروز ....
به امید روزی که باز تو در کنارم باشی و مرا به آرامش دعوت کنی.
پسر عمهی تو ...
قرارم با خودم این نبود که اینجا اینگونه بنویسم اما چهکار کنم مثل همهی شما واقعهی عاشورای امسال و تجمعِ حکومتیِ پر از فریادِ خشونت و خونریزی دیروز چیزی نیست که بتوانم از ذهنم بیرون کنم، پس چند کلامی داشتم در این مورد:
اولی را خلاصه بگویم چون واقعاً تاثرانگیز بود و اینکه عدهیی از دفاع ناگزیر مردم که از زمین و هوا تحت خشونت بودند، تعبیر به خشونت کردند و البته فیلمهای بسیار نشان داد که مردم بعد از دستگیری موجوداتی که تا چند دقیقه پیش سر و صورت آنها را مورد هدفِ باتون و اسلحه قرار دادند، چهقدر انسانی رفتار کردند که هر که چشم داشت میدید و آنکه ندارد که هیچ؛ پس حساب دفاع از خود را با خشونت جدا کنیم و یادمان باشد دفاع از جان ابتداییترین حقِ هر انسان که هیچ، حق هر موجود زندهییست.
دوم در مورد خشم؛ خشم جنبش سبز از انتخابات شروع شد، از اعتراض به تقلب و در آنسو خواستگاهِ خشمی که در مقابل میبینیم که نیازی به تعبیر ندارد و قصد من هم این نیست. آنچه میخواهم بگویم تفاوت کیفیت این دو نوع خشم است نه در خواستگاه، که در کیفیتِ انسانیاش. خشم بههرحال خصلتیست که در انسان هست، بهدلایل مختلف بُروز میکند و گاهی نمیشود جلوی آن را گرفت اما اینکه مانند بسیاری از غرایز انسانی به چهچیز تبدیل میشود بسیار مهم است و این تمایز بین انسان «مدنیتیافته» و «بدوی» را آشکار میکند. خشمی که مدام از خونریزی، اعدام، کشتن صحبت میکند، خشم انسانِ بدویست، نه تهمت نمیزنم، از داستان هابیل و قابیل کتب مقدس بگیرید تا بدویترین قبایل؛ هیچ تفاوتی نمیکند حتا شاهد را جایی از قسمت دنیای متمدن بگیرید، از حملهی القاعده تا حملهی دولت بوش به عراق و افغانستان، کشتن بر اثر خشم کاریست مشترک بین تمام انسانها، وقتی یک انسانِ ظاهراً متمدن هم انجامش میدهد، حتا با وسایل پیشرفته (همانطور که در نوشتهی قبلی اشاره کردم) عیناً دارد همان کاری را میکند که بدویترین انسانها (حتا حلقههای اولیه تکامل انسان و زنجیرهی تکاملی کناریمان) قادر به انجام آن هستند؛ پس هرجور توجیهش هم بکنیم و ایرادهایش را بزداییم و حتا تبدیلِ خشم به قتل را هم در مواردی نادرست نـدانیـم (مثل قصاص)، یک چیز را نمیتوانیم انکار کنیم و آن اینکه هیچ نوع نشانهی برتری از انسان تمدنیافته در اعدام، قتل و خونریزی نیست و در هر کجای دنیا به هر وسیلهی پیشرفتهیی هم انجام گیرد خبر از بدویت و توحش میدهد.
سوم، با استدلالی که بالا کردم و ادبیاتِ خونریز و وحشیانهیی که این روزها از رسانهها و تظاهرات حکومتی دیروز میشنویم و رفتار خشونتآمیز این هفتماه، نتیجهیی نمیتوان گرفت جز اینکه ما با قسمتی از جامعهی ایرانی خودمان روبرو هستیم که سخت بدویست و همانطور که میبینیم از ابزار انسان بدوی چون چماق (حالا گیرم برقی) و قمه، زنجیر و ... تا وسایل قتاله مدرن استفاده میکند. بههرحال در عمل و گفتار شعارش خونریزی و کشتار و تجاوز است. در این دیگر شکی نداریم. اما سوال اینکه میخواهیم چه کنیم؟ اینکه دفاع از خود حق مسلم ماست و مسلمتر از انرژی هستهیی شکی نیست! اما ما که نمیتوانیم در بدویت این قسمت از جامعهی خودمان سقوط کنیم! از طرفی مشکل هنوز پا برجاست ما باید بتوانیم از جان و شرفمان دفاع کنیم تا به اهدافمان برسیم.
چهارم؛ پاسخ این سوال که بدون سقوط در بدویتِ قسمت مقابل جامعه، چطور میتوانیم مهارش کنیم؟ بهنظرم قسمت بزرگی از گروهِ استدلالپذیر یا دارای وجدانِ انسانییِ طرف مقابل در این هفت ماه از بدنهی قسمت بدوی آن جدا شده (مثالش آقایان نوریزاد یا افروغ و بسیاری دیگر که اولی اکنون در بازداشت است). بهنظرم برای باقیماندهها استدلال، رفتار محبتآمیز، نشان دادنِ شواهد تقریباً کارآیی ندارد، چون پای منافعِ عظیم مادی یا قدرتطلبی و یا در ردههای پایین ترکیبی از فقر و جیرهخواری و عدم وجودِ حداقلِ درکِ منطقی درکار است. از خشونت هم نمیتوانیم استفاده کنیم، هم برایِ اینکه خودمان مدنیت را واگذار نکنیم و هم سوخت بیشتر ندهیم. خیلیها صحبت از اعتصاب کردهاند، حقیقت غیرقابل انکار ایناست که دستیابی سریع به اعتصابی کارآ با شناختی که از شرایط اجتماعی و اقتصادی و روانیِ جامعه در حال حاضر داریم، در این مرحله ممکن نیست، این کار باید کمکم انجام شود. پس با این جماعت چهکار میتوان کرد، من این جواب را میدهم و فکر میکنم دربرابر سادگی و بیخطر بودنش، بسیار کارآست: بایکت (boycott)! در واقع تلاش بیشتر برای امتناع از هرجور رابطه با قسمت بدوی جامعه، شاید بگویید خب ما هدفمان گفتگو و راضی کردن این قسمت از مردم است، بایکوت جامعه را بیشتر دوپاره میکند و به آتشِ خشم طرف مقابل دامن میزند؛ من اینطور فکر نمیکنم چون همانطور که گفتم قسمت مهمی از آنها که قابل مذاکره بودند الآن کنده شده و حتا کنار ما هستند (و حتا احتیاج به حمایت بیشتر ما دارند که بهنظرم به آن کمی بیتوجهایم)، در مورد اِعمالِ خشونتِ بیشترشان هم معتقدم درهرصورت هرچه بتوانند میکنند و درواقع بایکوت و ایجاد فقرِ ارتباطی بیشتر برای این قسمت از جامعه بهجای ایجادِ ترسِ بیشتر که انگیزهی خشونتشان است، نیاز به ارتباط از طریق دیگر غیر از خشونت را به آنها تحمیل و ممکن میکند (یاد داستانِ «ماه پنهان است» جان اشتینبک افتادم! ). بهقسمتی از گزارشِ منصفانهیی که «وبلاگ مجمع دیوانگان» از تجمع حکومتی دیروز داده دقت کنید، جایی دربارهی تجمع حکومتی دیروز اینگونه میگوید:
«خیلی خوشحال بودند؛ شاید احساسی را داشتند که ما روز تجمع انقلاب به آزادی (دوشنبه بعد از انتخابات) داشتیم؛ احساس کردم برای شش ماه است که خود را در اقلیت جامعه دیدهاند و اکنون که در میان دریایی از همنوعانشان قرار گرفتهاند احساس خوبی دارند.»
یک چیز را فراموش نکنیم، اینها اگر بدویاند اما انسان هستند، اگر فریاد اعدام سر میدهند هنوز انسان هستند و انسانهای محرومی هم هستند که متاسفانه تجربهی ۷ ماههی ما میگوید به این زودی از محبت خارها گل نمیشود و هزینهاش کشته دادن از قسمت مدنیتیافتهتر جامعه است. پس چارهیی نیست که بهجای خشونت و بدویت متقابل، «تنبیه مدنی» انجام دهیم تا از بدنهی بالا دستیها جدایشان کنیم.
پنجم اما بایکت: (تا همین حالا سرتان را درد آوردهام، سعی میکنم کوتاهش کنم) شاید بگویید ای بابا ما که اصلاً همینطوری هم اینکار را انجام دادهایم، بهنظر من اینطور نیست. قشرهای مختلف ما کارگر، کارمند و کاسب و ... اینکار را نکردهاند، اینکار خیلی هزینهی کمتر از اعتصاب دارد و میتواند پیشزمینه هم باشد. توضیحش مفصل است اما ساده، بهعنوان یک کارمند یا کارگر اصلاً با همکار بدویتان صحبت نکنید، بهعنوان کاسب جنس نفروشید و بهعنوان مشتری نخرید. برای رسیدن به هدفمان کمی مایه بگذاریم، از منافع کوچک مادی و غیر مادی بگذریم، اگر همسایهمان، هم محلمان هست نگوییم زشت است، بچگانهست، آبروریزیست، اگر انسانی فکر میکنیم بگذاریم از ابزار تنها گذاشتن استفاده کنیم تا فردا عدهیی در بین ما که رادیکالتر هستند با او خشونت نکنند! این خیلی انسانیتر است تا درگیر لفظی شدن تا دعوا کردن تا فردا ناچار خشونت کردن، اینجا چارهیی نیست جز پشت کردن به امیدِ محبت نمودن در آینده!
داشتم فکر میکردم ایکاش دارندگانِ فنآوری، سازههاشان را بهگونهیی میساختند که همهی گونههای موجوداتِ دوپـا، توانایی کاربریشان را نداشتند، مثلاً از نوعی رمزنگاری ژنتیک استفاده میکردند تا دوپایی که دچارِ جنونِ هاری شده یا از نظرِ ردهی تکاملی در دورترین حلقه قرار دارد یا هنوز در عصرِ سلاطین حجر میباشد، بدین صورت مورد سنجش قرار گیرد. آخر این درست نیست که چنین زنجیرههایِ دراز و کوتاهی از حلقهی مفقوده، چون تواناییِ زورگیری و غارتِ سفرههای نفتی را دارند، آنهم با این بهرهی هوشیِ اندک بتوانند از فنآوری دربرابر انسانِ متمدن بهرهمند شوند. خوب بود در حدی نگهداشته میشدند که هنگام غلیانِ جنونشان از همان وسایلِ بدوی، چون چوب و چماق و زنجیر و تیزی که سخت بهآنها خوگیر اند، استفاده میکردند (مثلاً با خودروی ون یا پاترول رویِ آدمها نمیرفتند) تا مردمی مجبور نشوند سفرهی نفت خودشان را روی سر آنها به آتش بکشند.
جاش روی تخت، کنارم با اینکه خالی بود هنوز گرم بود. بلند شدم از پلهها پایین رفتم، زودتر از من صبحونه رو آماده کرده بود. بوی بخار چای که توی هوا پیچیده بود حسِ مطبوعی میداد. پشت به من ایستاده بود. طرحِ مواج و لطیفِ بدنش اونقدر قشنگ بود که بیاختیار دستم رو دورش حلقه کردم و بدون هیچ حرفی بوسیدمش. نشستم پشت میزِ چهارگوشِ قشنگ چوبی و درحالیکه صبحونه میخوردم، لذتِ سیر شدنِ ناشتا با حسی که از روبرو بهم میداد ترکیب میشد و احساس میکردم چهقدر همه چیز خوبه.
بیدار شدم، دست و صورتم رو شستم، لباسهام رو پوشیدم، ماشین رو روشن کردم و اومدم دفتر. بچهها هنوز نرسیده بودن و من با خیالِ راحت سیدییِ سمفونیِ 5 مالر رو گذاشتم و درست وقتی به موومان آداجتو رسید، فکر کردم چهقدر همه چیز خوبه؛ زندگیِ من به سهتا 8 ساعت تقسیم میشه: 8 ساعت با تنبلی اینجا میگذرونم، 8 ساعت برای خودمه و 8 ساعت با اون، گور بابای 8 ساعت اضافه!
در آغاز بگم اینجوری یهو نوشتنِ فکری که توی ذهن آدم میآد، بدون بررسی مجدد قطعاً خیلی پایهی استدلالی محکم نداره اما بههرحال:
« از کسی چیزی نخواه، اجازه نده کسی از تو چیزی بخواد و با مردم هم مهربون باش.» این جمله هرچهقدر هم احمقانه بهنظر برسه، سالها پیش بهنوعی باعث شد به رنج زیادی که از چیزی میکشیدم پایان بدم. این جمله رو من نساختم، حداقل آگاهانه نساختم؛ در حالی که چمباتمه زده بودم و داشتم به همهی اونچه رنجم میداد فکر میکردم، ناگهان خودش اومد توی مغزم، اهل فرمول سازی هم نیستم اما یه لحظه احساس کردم تمامِ رنجی که میکشم مربوط به این خواستن میشه، انتظاری که من از دیگران دارم و برآورده نمیشه و انتظاری که دیگران از من دارن، سعی میکنن بهزور برآوردهش کنن. دربارهی این انتظارها و تقابل و تعاملشون میشه ساعتها حرف زد و همینطور دربارهی علت اینکه رجحانِ مهربون بودن با آدمها چیه یا اینکه کجاها میشه بیتفاوت یا خشن بود. اون جمله علیرغم دستوری بودنش مثل هر جملهی دیگه برای اجرا کردن نیست بلکه برایِ فهمیدن چیزی بود که از تهِ ذهنم بیرون پریده بود و بعداً فهمیدم بودا هم چیزی شبیه همین یا پیشرفتهتر از این رو محتوایِ آموزههاش قرار داده و دچار این توهم شده که مشکلات کلِ دنیا رو حل کرده؛ حالا شاید شما بگید حل کرده، اونوقت من میگم آدمی که به نیروانا رسیده باشه ندیدم، بعد شاید دوباره شما بگید هر چیزی که ندیدی دلیل نمیشه وجود نداشته باشه، من میگم اون چیزی که میبینم برام وجود داره و اونچه که بهفکرم میرسه اینه که اینجوری حل نمیشه، بعد شما شاید بازهم بگید خُب شاید تو خوب آموزههای بودا رو نفهمیدی یا دیگران درست بهش عمل نکردن، اونوقت من بازی رو اینجوری تموم میکنم که میگم این حرف رو در مورد هر چیزی میشه زد که «تو خوب اون رو نفهمیدی یا درست بهش عمل نکردی» و اینکه بههرحال هر آدمی همون اندازه که درک میکنه، میفهمه و همون اندازه که میتونه، عمل میکنه؛ این رو دیگه نمیشه کاریش کرد، نمیتونید به یه آدم بگید اینجوری بفهم یا این تواناییها رو داشته باش، درنهایت همه چیز درمورد درک و توانایی به خودِ شخص مربوط میشه، نه به دیگران.
اما چیزی که خواستم بیشتر دربارهش حرف بزنم، نوع خاصی از ارتباط آدمهاست با دیگران و محیطشون، آدمهایی که به هر علتی فکر میکنن برای ارتباط باید دیگران توی قالبهای فکریشون جا بگیرن، منظورم همسلیقگی یا علاقهی مشترک داشتن نیست که شاید لازمهی ارتباطه. منظورم دقیقاً آدمهایی هست که مدام یه چیزهایی تویِ ذهنشون حمل میکنند که براشون بهصورت ارزشهای ثابت در اومده؛ چیزهایی که هیچوقت دربارهشون این دوتا سوال رو مطرح نکردن: این ارزشها کی و از کجا اومدن؟ عمل کردن بهشون به من چی میده؟ حالا اجازه بدید با جواب دادن به همین دوتا سوال، کیفیت رفتاری سنخ آدمهایی که منظورمه باز کنم.
سوال اول: این ارزشها کی و از کجا اومدن؟ جوابش خیلی سادهست، درست مثل همون مقدمهیی که در مورد خودم نوشتم، رنجِ زیاد از چیزی، باعث شده ذهنِ شخص به نتیجهگیری خاصی برسه که در وهلهی اول حداقل براش حکمِ مُسکن رو داشته؛ اما بعد از این نتیجهگیری میتونسته دوتا مسیر رو طی کنه: یکی اون رو بهعنوان یه فرمول قبول کنه و انجام بده و البته از تکرارش یه عادت بسازه. یا مسیر دوم اینکه ازش استفاده کنه و بعد در طی زمان چندبار برگرده بهش فکر کنه تا هم علت بهوجود اومدنش رو بفهمه و هم بررسی کنه هنوز کارآیی داره یا نه؟ حالا فرض کنید آدم موردِ نظر ما بنا بر شرایط محیطی خودش تویِ کودکی به همچین نتیجهگیری یا راهحلی برایِ خلاصی از رنجش دستپیدا کرده باشه. فکر میکنم توی این حالت تبدیلِ این نتیجهگیری به عادت و ارزش راحتتر، و امکانِ برگشتن و بررسییِ مجدد برایِ هر آدمی کمتر باشه. برای مثال به همین سادگی: کسی رو میشناسم که بنا به شرایط خاصش زمانِ کودکی نتیجه گرفته برای اینکه توی مدرسه راحتتر باشه باید بهترین نمرهها رو بگیره، تا امروز این عادتش رو ترک نکرده و دوست داره همهجا، هرطور شده اول باشه، بدون اینکه کیفیتِ عملش که منتهی به تایید دیگران میشه، براش اهمیت داشته باشه، الآن هم اگر ازش بپرسی نمیدونه چرا اینقدر شرایط مدرسه براش سخت بوده و اتفاقاً بهچشم من که از بیرون نگاه میکنم هنوز همون شرایطِ خاص رو حمل میکنه.
حالا فکر کنید وقتی یه جامعه نابسامانه و مدام داره برای بچههایی که تولید میکنه، شرایط تحمیلی و رنجآور میسازه، بازده تولید نسلی با این ساختار چهقدر توش زیاده!
سوال دوم: عمل کردن بهشون به من چی میده؟ جوابِ این یکی رو میخوام مفصلتر بدم چون فکر میکنم مهمتره: تنهایی و دلزدگی از آدمها و رو اُوردن به رفتارهای نمایشی و استفاده از نقابها و شخصیتهای غیر واقعی مختلف (در یک کلام ریاکاری) برای جبران همون تنهایی و کمبود لذت. لذت بهنظرم چیزی جز دادن و گرفتن نیست، حالا وقتی کیفیت این تبادل با آدمها واقعی نباشه، قاعدتاً خود لذت هم واقعی نمیشه و حتماً این جملات رو شنیدید « هیچوقت واقعاً خوشحال نمیشم یا هیچ وقت خندهم واقعی نیست». اما در عمل چه اتفاقی میافته که اونچیزی که من اسمش رو گذاشتم ارتباط واقعی قطع میشه؟ این آدمها ارزشهاشون رو مطلق قبول کردن و ناگزیر سعی میکنن دیگران رو توش بگنجونند که البته چنین کاری ممکن نیست. یا در حالت دوم اگر کسی در کنارشون وجود داره، مدام سعی میکنن با ارزشهاشون طرف مقابل رو بهصورتِ قالبی که دارن تراش بدند که البته این منتهی میشه به یه رفتار سادیسمی با آدم دیگه ( مثلِ همون اتفاقی که الآن داره بین حکومت و مردم میافته) که البته آدم مقابل یا فاصله میگیره یا نفی میکنه یا اون هم شرایط سادیسمی مازوخیسمی رو قبول میکنه؛ پس راهحل سوم با اینکه واقعی نیست از همه کارآمدتر میشه یا در واقع چارهیی غیر از این نمیمونه که شخص نقشهای مختلف بازی کنه تا ارتباطش رو با آدمهای دیگه از دست نده و شما اگر کسی باشید که بتونید در شرایط مختلف اون رو ببینید و اونقدر درکش هم بکنید که نگید ریاکاری میکنه، میفهمید که برای فرار از تنهایی، سرما، کمبودِ لذت هست که چندتا شخصیت مختلف یا حتا متضاد ارائه میده ( بهنظرم خیلی وقتها تعدد روابط جنسی دلیلی غیر از این نداره). اما در این موقعیت برای اینکه بتونه با خودش کنار بیاد باید هربار که تویِ یکی از نقشهاش قرار میگیره، نقش دیگه رو فراموش کنه و اینجوری شما با آدمی مواجه میشید که مدام میخواد خاطرات، گذشته و اونچه بوده و هست رو فراموش کنه، یه آدم چندپاره، خب توی این شرایط واقعاً لذت بردن واقعی حتا بهمقدار کم از زندگی چهطور میتونه امکان پذیر بشه! خاطرات و زمانِ گذشته انکار میشه، چون باید فراموش بشه و پر از تضاده و شخص مدام در شتابه که از این گذشته فرار کنه. زمانِ حال هزینهی بازی کردنِ نقشی میشه که خودِ شخص میدونه واقعی نیست، پس لذتی واقعی هم توش اتفاق نمیاُفته. پس این آدم برای ارتباط و لذت تنها آینده براش میمونه ولی بدون ساختار محکمِ احساسی پیشین، به قول میلان کوندرا «ترس ریشه در آینده دارد و کسی که از آینده رهاست، لازم نیست از چیزی بترسد.»* اما بدون دریافتِ لذتی واقعی از زمان حال هم نمیتونه لحظهیی از آینده رها باشه، پس زندگیش پر میشه از ترس و اضطراب که مهار کردن خودِ این ترس و اضطراب چیز رنجآورییه.
تمام این رودهدرازی که کردم هم میتونه نمایی باشه از خودمون و هم جامعهی فعلیمون که اینجوری درگیر گسیختگی و استبداد شده و افسردگی توش بیداد میکنه.
* این ترجمه از آهستگیِ «میلان کوندرا» بدون سانسوره و فکر میکنم از اونچه الآن تو بازار موجوده، بهتره.
6 یا 7 سال بیشتر نداشتم، صبحِ خیلی زود بود که پیرمرد بیدارم کرده بود. هوا مهآلودی صبحگاهیاش را از دست نداده بود، من هم مثلِ هوا هنوز در گنگیِ بیداریِ دمصبح بودم که همراهش رفتم. تصویری که بهیاد دارم باغ متروک و وسیعی بود، محصور شده با دیوارهایی گِلی و دوغاب مالیده که درونشان پنجرههای در دار چوبی تعبیه شده بود، روبرو عمارتی رهاشده و زیر پایمان زمین گلی و ناهموار. صدایِ کلاغها از بالا با صدایِ غژغژ ترسناک و موهومی پیچیده در باد که از هر جهت میآمد، ترکیب میشد. دستم در دستِ زبر، گرم و بزرگش جا خوش کرده بود و او با صدایِ بم و خشدار از سیگار و خاکِ سالیانِ دور، برایم توضیح میداد که خوب نگاه کن این جا بزرگ است، باد بین درختها و عمارت میپیچد و تمام این صداها، صدایِ باد و درهاست که از هر طرف رویِ لولاهای چوبیشان میچرخند؛ و آخر اینکه مردم وقتی علت را ندانند، میترسند و رو بهخرافه میآورند و من این را شاید یاد گرفتم.
سالها بعد جمعه روزی، پرگار بهدست، درسِ رسمِ مدرسهام را مشق میکردم، از دقّتم در کار بهذوق آمد، پرگار را گرفت و شروع کرد به کشیدنِ دوایر تو در تو، هربار روی کاغذ طرحی میانداخت که اسمی داشت، از همان گل یاسِ ششپَر تا بسیاری که ندیده بودم. برایم جادویی بود دیدنِ اینهمه نقشزدن با یک پرگار ساده. بعدها پدرم جایی از رواق حَرَم را نشانم داد که میگفت کاشیکاریهایش کار او بوده، خودش هم برایم توضیح داده بود از ساختِ لعاب و طرح و پخت کوره که من هیچ یاد نگرفتم. دو، سهباری که مرا حرم برد، تنها هنگام رفتن شاید دستی کشید به ضریح وگرنه مدام دیوارها و گنبد و ستونها را نشانم داد و یکبار نشاندم به شنیدن مداحی که بهگوشش خوشآوا بود، که بود چون من مست شدم. سالهاست که دلم نخواسته آنجا برگردم اما به یاد دارم در بلندی، در قابی شیشهیی، شمشیری مرصع نشانم داد که میگفت «شمشیر نـادر» است. پرسیدم، گفتند بوده، نمیدانم هنوز آنجا هست یا نه.
از ساختِ مقبرهی خیام میگفت و روزی که رضا شاه برای افتتاح آمده بود، زمستان بوده و بهدستور مقامی چاپلوس باغبانان گلهای شمعدانی در باغ کاشته بودند؛ و اینکه از این ظاهرسازی ابلهانه، خشمِ شاه برانگیخته میشود که چشم داشته و نادان نبوده. میگفت یکبار آن پایینتر، کارگر گماشته تا امامزاده محروق را برای مرمت بکنند، هیچ اثری از قبر و جسد ندیده و این را دلیلی میدانست برای دروغین بودنِ همهی امامزادهها، میگفت که من هم بدانم.
بزرگتر که شدم و او بسیار پیرتر، یکی از آخرینبارها که دیدمش، درباره ساخت حوضهایِ چندضلعی صحبت میکرد (اگر درست بهخاطر داشته باشم، شاید ساخت یا مرمت حوضی در کاخ گلستان)، و من گوش میدادم از روی احترام و هم کنجکاوی، لابلایِ گفتههایش به هندسهی عجیبی برخوردم که ابزارش خط بود و ریسمان که درنهایت به منحنی میرسید.
شعر حافظ از بر میخواند که من نمیفهمیدم اما یادم هست که میگفت چای را باید پر رنگ نوشید چون غلظتش گرما را در خود نگه میدارد و هم نمیسوزاند و از این همه، اینیکی را هنوز از او دارم.
_ احساسِ پاک اغلب چیزی جز حالتی درونی نیست که احساسات خودخواهانهی ما زمانی بهخود میگیرند که هنوز نامی به آنها نداده و دستهبندیشان نکردهایم.
ــ دگرگونیِ روشنایی بههمان اندازه جهتِ یک مکان را تغییر میدهد و بههمان اندازه هدفهای تازهیی در برابر ما میافرازد و آرزوی رسیدن به آنها را در دلمان میاندازد، که راه سفری که بهگونهیی طولانی و عملی پیموده باشیم.
ــ بیماران عصبی شاید، برخلاف آنچه رواج دارد، کسانیاند که کمتر از همه «بهخود گوش میدهند»؛ در درونِ خود آنقدر چیزها میشنوند که بعد به بیهودگیشان دربارهی آنها پی میبرند، که سرانجام دیگر بههیچکدام از آنها اعتنایی نمیکنند. دستگاه اعصابشان آنقدر فریاد « کمک! کمک! » سر داده است (مانند زمانی که پنداری بیماری وخیمی در میان بوده است حال آنکه تنها میخواسته برف ببارد یا تغییر خانه مطرح بوده است) که به همانگونه به بیاعتنایی به این هشدارها عادت میکنند که سربازی که در گرماگرم کارزار، هشدارها را چنان کم درمییابد که میتواند، در حالت رو به مرگی هنوز چند روزی چون آدمی سالم زندگی کند.
ــ تنها کسانیکه نمیتوانند، در ادراک خود، آنچه را که در آغاز بخشناپذیر مینماید تجزیه کنند، بر این باورند که وضعیت یک آدم با خود او یکی است. موجود یگانهیی در دورههایِ پیاپیِ زندگیاش، به درجاتِ گوناگونی از مقیاسِ اجتماعی در محیطهایی بهسر میبرد که الزماً یکی بالاتر از دیگری نیستند؛ و هربار که در یکی از دورههای زندگیمان با محیطی پیوند، یا پیوند دوباره، مییابیم که در آن خود را ناز کرده حس کنیم، بهگونهیی بس طبیعی به آن دل میبندیم و در آن ریشهی انسانی میدوانیم.
_ همهی نویسندگان بزرگ چنیناند، زیبایی جملههایشان بههمانگونه گمانه نزدنی است که زیبایی زنی که هنوز نمیشناسیم؛ این زیبایی آفرینش است چون چیزی بیرونی را در بر میگیرد که آنان به آن _ و نه به خودشان ــ میاندیشند اما هنوز بیانش نکردهاند.
مارسل پروست (درجستجوی زمان ازدست رفته ـ در سایه دوشیزگان شکوفا، ترجمهی مهدی سحابی)
