6 یا 7 سال بیشتر نداشتم، صبحِ خیلی زود بود که پیرمرد بیدارم کرده بود. هوا، مهآلودی صبحگاهیاش را از دست نداده بود، من هم مثلِ هوا هنوز در گنگیِ بیداریِ دمصبح بودم که همراهش رفتم. تصویری که بهیاد دارم باغ متروک و وسیعی بود، محصور شده با دیوارهایی گِلی و دوغاب مالیده که درونشان پنجرههای در دار چوبی تعبیه شده بود، روبرو عمارتی رهاشده و زیر پایمان زمین گلی و ناهموار. صدایِ کلاغها از بالا با صدایِ غژغژ ترسناک و موهومی پیچیده در باد که از هر جهت میآمد، ترکیب میشد. دستم در دستِ زبر، گرم و بزرگش جا خوش کرده بود و او با صدایِ بم و خشدار از سیگار و خاکِ سالیانِ دور، برایم توضیح میداد که خوب نگاه کن این جا بزرگ است، باد بین درختها و عمارت میپیچد و تمام این صداها، صدایِ باد و درهاست که از هر طرف رویِ لولاهای چوبیشان میچرخند؛ و آخر اینکه مردم وقتی علت را ندانند، میترسند و رو بهخرافه میآورند و من این را شاید یاد گرفتم.
سالها بعد جمعه روزی، پرگار بهدست، درسِ رسمِ مدرسهام را مشق میکردم، از دقّتم در کار بهذوق آمد، پرگار را گرفت و شروع کرد به کشیدنِ دوایر تو در تو، هربار روی کاغذ طرحی میانداخت که اسمی داشت، از همان گل یاسِ ششپَر تا بسیاری که ندیده بودم. برایم جادویی بود دیدنِ اینهمه نقشزدن با یک پرگار ساده. بعدها پدرم جایی از رواق حَرَم را نشانم داد که میگفت کاشیکاریهایش کار او بوده، خودش هم برایم توضیح داده بود از ساختِ لعاب و طرح و پخت کوره که من هیچ یاد نگرفتم. دو، سهباری که مرا حرم برد، تنها هنگام رفتن شاید دستی کشید به ضریح وگرنه مدام دیوارها و گنبد و ستونها را نشانم داد و یکبار نشاندم به شنیدن مداحی که بهگوشش خوشآوا بود، که بود چون من مست شدم. سالهاست که دلم نخواسته آنجا برگردم اما به یاد دارم در بلندی، در قابی شیشهیی، شمشیری مرصع نشانم داد که میگفت «شمشیر نـادر» است. پرسیدم، گفتند بوده، نمیدانم هنوز آنجا هست یا نه.
از ساختِ مقبرهی خیام میگفت و روزی که رضا شاه برای افتتاح آمده بود، زمستان بوده و بهدستور مقامی چاپلوس باغبانان گلهای شمعدانی در باغ کاشته بودند؛ و اینکه از این ظاهرسازی ابلهانه، خشمِ شاه برانگیخته میشود که چشم داشته و نادان نبوده. میگفت یکبار آن پایینتر، کارگر گماشته تا امامزاده محروق را برای مرمت بکنند، هیچ اثری از قبر و جسد ندیده و این را دلیلی میدانست برای دروغین بودنِ همهی امامزادهها، میگفت که من هم بدانم.
بزرگتر که شدم و او بسیار پیرتر، یکی از آخرینبارها که دیدمش، درباره ساخت حوضهایِ چندضلعی صحبت میکرد (اگر درست بهخاطر داشته باشم، شاید ساخت یا مرمت حوضی در کاخ گلستان)، و من گوش میدادم از روی احترام و هم کنجکاوی، لابلایِ گفتههایش به هندسهی عجیبی برخوردم که ابزارش خط بود و ریسمان که درنهایت به منحنی میرسید.
شعر حافظ از بر میخواند که من نمیفهمیدم اما یادم هست که میگفت چای را باید پر رنگ نوشید چون غلظتش گرما را در خود نگه میدارد و هم نمیسوزاند و از این همه، اینیکی را هنوز از او دارم.
